تبليغاتX

Lеave мe aloиe

آی خدای نفسایــــ منِ سرگردون...

خدایا

دهانم را بو کن

ببین، بوی سیب نمی دهد!

من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!

می دانی یک آدم بدون حوایش چقدر تنها می شود؟!

می دانی محکوم بودن چقدر سخت است وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!

می دانی حوای بعضی از آدم هایت می گذارند و می روند؟!

می دانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری می شوند؟! نمی دانی!

تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!


المیرا - سه شنبه 2 خرداد1391 ساعت 3:56 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


منُ ببخش؛تورو گرفتمـ از خودمـ ...

خدایا مرا ببخش مزاحمت شدم

تو زنانگےھایم را ندیدھ اے؟

مےشود از آن بالاترھا نگاھے بیاندازے؟

.

.

.

نبود؟

نمےدانم چھ شد!؟

 نیست!

گمش کردم از آن روزے کھ سراپا فرھاد شدھ ام...

و این شیرین عجیب بےانصاف شدھ...

خدایا

زنانگےھایم را پس مےدھے؟

من از جنس حوا...

دخترم!

مےخواھم لیلے باشم؛

لطفا!


المیرا - سه شنبه 2 خرداد1391 ساعت 3:52 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


داشتن تو برای یه روز،معنی شیرین یه زندگی بود...

به نسل های بعدی بگویید:

نسل ما نه سر پیاز بود

و نه ته پیاز...

نسل ما خود پیاز بود،

که هر کی دیدمون گریه کرد!


المیرا - جمعه 29 اردیبهشت1391 ساعت 3:51 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


لالا لالا گل گندمــ؛نشی تو بی قراری گمـــ ...

خدایا

سیب که شیرین استـ،

سهل!

تو بگو،زهر!

هرچه که باشد،

بیار،با تمامـ وجود ﻣﮯ بلعمـ .

تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون!


المیرا - جمعه 29 اردیبهشت1391 ساعت 3:43 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


من؛خسته ی بی بال و پر...

دلتنــگ که شدی،

پیشِ من بیـــا،

کمـــی غصــه هســت!

با هـــــــــــمـ می خوریمـ ...


المیرا - سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 1:20 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


وقتی بارون می زنهـــ ...

 خاطره ها را دوست دارمـ ؛

خیـــــــــلی؛

بیشتر از تو،

بیشتر از هر کس ،

می دانمـ که اینقدر دور شده ایمـ که خاطره اﮮ این حواﻟﮯ پیدا نیستــ .

اما با تمامـ دوریشان معرفتــ دارند!!

هوایمـ را گرفته اند که زمین نخورمـ .

ابرها را که دلتنگـ ﻣﮯبینند ،

دستمـ را ﻣﮯگیرند و ﻣﮯ برند...

با همـ قدم ﻣﮯ زنیمـ ...

من و هوایتــ، دستــ در دستــ همــ!

قلمـ همـ دستــ دیگرمـ ؛

رویا ﻣﮯکشمـ...

 رویای روزهای حسرتــ ...


تعریف ساده اما ارزشمند یه آدم از یه نوشتهﮮمعمولیمـ؛بی نهایتـ مشتاقمـ کرد به نوشتن...مرسی ازتــ !!!


المیرا - سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 1:12 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


دلمـ تنگه؛تو با من مهربون باش...

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم،

 

نسل خوابیدن با اس ام اس!

 

نسل درد و دل با غریبه های مجازی...

 

نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی!

 

نسل کادوهای یواشکی،

 

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس،

 

نسل سوخته...

 

نسل من،نسل تو...

 

یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم، بین عذاب هایمان مدام بگوییم :

 

یادش بخیر؛دنیای ما هم همینطور بود...


المیرا - جمعه 22 اردیبهشت1391 ساعت 1:26 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


هر روز؛روز توست...

چقدر صبوری در برابرم

چقدر همیشه از زنانگی هایت کوتاه آمدی

چقدر دوستت دارم

مادری؛معلمی،عشقی،شوری،شوقی،امیدی...

برایم دنیایی!!! طعم ناب زندگی!!!

سراپا شرم می نویسم...

چقدر دوستت دارم

امشب خدا را به التماس می نگرم که جایی گرانتر از بهشتش را برای قدمهای پر مهرت دارد؟

جایی دارد؟!

جایی که فقط تو باشی و نیرویی یارای تمام وجودت؟

خدا در شب آفرینشت سنگ تمام گذاشته است...

نه!خدا تمام وجودش را گذاشته است...

این در تو گم شدن ها را واژه ای برای نوشتن نیست

تنها؛ای کاش بدانی چقدر دوستت دارم


المیرا - جمعه 22 اردیبهشت1391 ساعت 1:21 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


بازم شب و عکس تو و تنهایی و سیگار...

نگـــــــران نباش!

"حــــال مـــن خـــــوب اســت "،

بــزرگ شـــده ام...

دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم!

آمـوختــه ام که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش" زندگیست "

آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . .

راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ؛

"بی تو حــــال مـــن خـــــــوب اســت "

خــــــوبِ خــــوب!


المیرا - سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 7:6 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


یه غریبه با من تو این خونه ست که به تو خیلی شباهت داره...

تو مرا در آغوش بگیر

گناھش بھ جان من

چھ فرقے مےکند

ھمیشھ کھ بین ما فاصلھ بود

بگذار امروز از جنس سنگ باشد

مهم اینست کھ امروز بر من رخت سفید پوشاندھ اند

مهم اینست کھ امروز را بر من تلقین حضورت خواندھ اند

امروز تو...

اینجا؛

در کنار من...

مرا سخت در آغوش بگیر

گناھش بھ جان من...


المیرا - سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 6:55 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


این گذشتن از وجودمـ،یادگارِ عشقمـِـ

نـتــرس از هجــوم حـضــــــــورم

چــــیزی جــــز تـــنــهایی با من نیـــست ...




لطفا دست نوشتـ ها و دلـ نوشتهـ ها رو کپی نکنید،اگه همـ کپی شده لطفا پاک کنید.
خیلیـ ناراحتـ شدمــ!!!!!!


المیرا - شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 1:10 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


قسمتمـ نمیشه عاشقونه با تو باشمـ...

میدانے نازکم؟

گاھے راستے راستے باورم مےشود این عاشق از راھ ماندھ ات دیوانھ اے بیش نیست

خستھ تر از آنم کھ برایت گلھ ھایم را بشمارم

و ناامید تر از آنکھ بگویم کھ این فاصلھ ھا را ھرچھ کردم پاک نشد

و دلگیرتر از آنکھ بگویم این روزها زیادے ﺑﮯ تفاوت و سرد شده اے

بیخیال اینها

 مےگویم اگر قرار است کھ این قسمت چند وقته مان تمام شود

بهتر است کھ من ھرلحظھ بودنت را نفس بکشم

ھر روز در اغوش احساست بھ رویاے دست نیافتنے جاودانھ داشتنت پرواز کنم

و ھر تپش براے شنیدن یک دوستت دارم با طعم صدایت بمیرم

اما جان دلم

من کھ روزے در زوال این روزھاے بھ ظاھر شیرین راھ ابدیت در پیش خواھم گرفت؛

تورا بھ جان عشق ھمیشھ پایندھ مان قسم،

با هیچ کس دیگرے اینگونھ تا نکن!

ھرکسے قدر احساساتت را  نمےداند!

ﺣﺘﮯ این احساسات کمے نامهربانت را !!!

نمےدانند کھ چقدر نایاب است!


المیرا - شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 1:5 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


تو قهر تو بی تقصیر نبودمـ

امــروز با همه ی دنـیــــا

قهـــــرم...

امــــــــــا!

تـــــــــو...

صدایمـ کن؛

بــــرمیگـــــــــــردمـــــــ ...


المیرا - چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ساعت 3:40 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


تو از تو خلوت چشمامـ یه دنیا بغضُ کمـ کردی...

من...

منِ دلتنگــ ...

منی که التماس می کنمـ به بوق های ممتد گوشی اتــ که از زنگـ بایستند.

منی که زجه می زنمـ با هر لحظه نبودنتــ ،

منی که می خواهمــ خوبـــ باشد اما نمی شود،

بیزارمـــ ...

بیزارمــ از تمامــ زنها!

اصلا نگاه کرده ای؛اپراتورهای مخابراتــ از من به تو نزدیکترند؟

همیشه در مقابل زجه هایمــ پوزخند می زنند؛

همیشه با تمسخر...همیشه در آرامش...

تکرار می کنند: هی فلانی،

بیهوده در انتظاری

"مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست"

می بینی؟

همه می دانند کجایی؟!

همه می دانند...الا من!


المیرا - چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ساعت 3:17 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ دل نوشته ها و دست نوشته های من


این همه وصله پینه رو؛چطور می خوای رفو کنی؟؟؟

دلم كه مي گيرد؛

آرام خودم را در آغوش مي گيرم،

 خودم به تنهایي

دست نوازشي بر سرم مي كشم...

لبخند مي زنم و آهسته مي گويم:

گريه نكن عزيزم...

 من هستم؛

من...

خودم به تنهايي


المیرا - یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 3:37 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


تسلیـــت

این که نامش زندگی است
مــــــن را کشت
مانده ام در عجب
آنکه نامش مرگ است
با من چه خواهد کـــــــرد!!!


المیرا - چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ساعت 12:14 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


خسته شدمــ،بس که دلمـــ رنجید و خندیدیمــ

هرچه می روم نمی رسم !

گاهی باخود فکر می کنم

نکند...

من باشم،کلاغ آخر قصه ها؟!


المیرا - یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ساعت 10:4 قبل از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


خدایا منُ بیامرز،لطفا!

دوباره دوم اردیبهشت...

بیست سال گذشت

کاش می شد با یه دستور jmp رفت رو آدرس سوم اردیبهشت

نمی دونم این حسی که تمام دوم اردیبهشتا همراهمه کدوم سال رها می شه...این بغضای لعنتی که خفم می کنه...این اشکایی که با جرأت تموم خیانت می کنن به چشمام...باز حال خراب من...باز دو شاخه گلی که بهونه خوبی می شن واسه ریختن اشکام...همیشه فرار می کنم...عاشق اینم که این روز پیاده برم و برم...تنهای تنها و آروم گریه کنم،بی پروا،بی دلیل...مینو میشه امشب بیشتر دعا کنی؟تموم ترسم از اینه که تو انتظارش بمونم!

امسال دوباره متولد شدم ...متحول شدم...به قیمت از دست دادن خیلی ها!19 سالگی سال پر از هیجانی بود!بغض دارم شدیــــ ـد...آخ خدا شکرتـــ


+مینو دعات گرفت...مرسی

+از همه ممنونم


المیرا - جمعه 1 اردیبهشت1391 ساعت 11:50 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


این روزها منم و حسرت لمس باران...


فقط عاشق ها و کرم ها بیرون می آیند...
برای زیر باران بودن
باید خاکی بود!


المیرا - چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 12:29 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


هر وقت دیدی جوﻧﻤـــُ می خوای؛دستت رو از رو قلب من بردار!


زندگی شبیه شعر است. 

قافیه اش با من؛

تو

فقط

ردیف باش!!!


المیرا - جمعه 25 فروردین1391 ساعت 1:53 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


چه مهمونیِ باشکوهی شده؛تو این لحظه هایی که هم ﺻﺤﺒﺘﻴﻤـــ


اینجـا در دنیای مـــن گــرگـها هــم افــسردگــی مفرط گرفتــه اند،

 

 دیگر گـــوســفند نمی درند ،

 

بــه نی چوپان دل مـی سپارند و گــریـه مــی کنند !


المیرا - سه شنبه 22 فروردین1391 ساعت 2:46 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


من عاشقم...گریه واسم خوبه...


تــنها بـاشی

جــمــعــه بــاشد

غروب بـاشد

باران هـم بــبارد

احساس میکنــی

بـلاتـکلـیـف تــریــن آدم دنــیــا هــســتی...


المیرا - جمعه 18 فروردین1391 ساعت 4:51 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


از کی داری تو دور می شی؟از من که می میرم برات؟!


در ابتدا جنینی کروی شکلی درون دایره ی درد...

و بعد زوزه و نـِـق در ذوزنقه ی آغوش...

بعد از آن هرمهای مختلف رشد...!

وبعد - به فراخور حال -

یا در پی ارتفاع نیازی

و یا مثلث ِ راز...

آخرِ سر هم که به مستطیل گور می سپارندَت!

حالا تو هی بگو :

زندگی جبر است

نه هندسه!


المیرا - سه شنبه 15 فروردین1391 ساعت 7:45 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


به منم می گن داری محبتُ؛از چشای اون گدایی می کنی...

هیچکس نفهميـد كه

خداونـد هـم

تنهـاييش را فــرياد ميـزنـد:

قـُل هـو الله احـد!!!


المیرا - پنجشنبه 10 فروردین1391 ساعت 5:5 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


حقیقتای امروز مصلحتش دروغه...

گاهی دلم می خواهد...

خرمایی بخورم

و

فاتحه ای بخوانم برای روحم!!!

شادیش ارزانی آنهایی که رفتنش را؛

لحظه شماری می کنند...


المیرا - دوشنبه 7 فروردین1391 ساعت 8:11 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


سالی لبریز از خوشبختی برای تو!

به علت برداشت های نا ب جا و اشتباه رمز دار شد واسه یادگاری خودم!

می پرسیدین رفع ابهام می کردم جا خیـــال بافی!




ادامه مطلب

المیرا - دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 4:23 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


اونی که تنهات می ذاره؛هنوز دوسِت داره تورو

سرخ میشوی

وقتی میشنوی دوستت دارم،

زرد میشوم

وقتی میشنوم « دوستش ... داری »

چهارشنبه سوری راه انداخته ایم

سرخی ِ تو از من

زردی ِ من از تو!

همیشه من میسوزم،

و ...

همیشه تو میپری...


المیرا - سه شنبه 23 اسفند1390 ساعت 11:29 قبل از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


تبعیدی قلب زمین...

نترس حوا

سیب را با عشق گاز بزن...

آدم لیاقت بهشت ندارد


المیرا - یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 6:48 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


این که تو هم بری تقدیر من نبود...

خـــدایـــا...

 این روزا تموم که شد،

میام میزنم رو شونه ت؛

میگم: جنبه رو حال کردی!!


المیرا - چهارشنبه 3 اسفند1390 ساعت 6:9 بعد از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ


منم مثل تو ماتِ این قصه ام....

تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند؛

گاهی پرستو ها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند!

عاشق که شدی...

کوچ می کنند...


المیرا - جمعه 28 بهمن1390 ساعت 10:4 قبل از ظهر! زندھ ﺑﺂﺩ ﻣﺮﮔ



]